تبليغاتX
عاشق های پاپتی
عاشق های پاپتی

دل به دریا زده ام تا باز اغاز کنم ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی است


............. اینبار فقط برای خدایم

اي كاش از تار نفس پرندگان عاشق در كالبد من دميده ميشد تا به رهايي  برسم.اي كاش مي توانستم تمام ذرات خاك را لمس كنم و به تمام موجودات بفهمانم كه زندگي با ياد او چه زيباست و لحظات شب را تا صبح براي او زنده كردن چه پر معناست.گاهي وقت ها سكوت رساتر از فرياد است و آن سكوت،خداست كه در نزديكي ماست و ما آن را احساس مي كنيم.شايد سكوت،نهايت صداست،نهايت عشق است و نهايت بودن و به همين دليل اين چنين خاموش است چون مي دانم كه عشق با هرچيزي در آميزد،ذات او را عوض مي كند.

 صدا با تمامي رهايي اش در بند زمان است و در اندك مدتي محو ميشود اما عشق در حصار هيچ چيز نيست و خود او همه را محصور كرده.نهايت عشق خداست،دوست داشتن او زيباست.نيازي كه در نهايت،عشق است و صدايي كه در نهايت خاموشي است.

 شايد اگر سكوت صدا مي كرد رساتر از فرياد ميشد،به نظرم.نهايت هستي عشق است ولي نهايت عشق را نمي دانيم.صدا با كلام ذهن زيباست و سكوت در مواقع رضايت....اي كاش تن خاكي من همان فرياد من باشد و روح من همان عشق و سكوت.چون مي دانم كه تن خاكي مانند فرياد كوتاه و زود گذر است و در نهايت اين عشق است كه مي ماند و روح من كه همان سكوت است.....

 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388  توسط 77(م)  |

 

عابر محاله های پاپتی داره اهنگشو با سوت می زنه

دلم می خواد  توی بقچه ی کارگرا عطر یه تیکه نون بشم ....

قلم به دست گرفته‏ای و سطر سطر می‏باری. قلم به دست گرفته‏ای و صفحه صفحه رنگ می‏تراوی. شدت احساس در رگ‏هایت شقایق وار جاری است. اما چرا و برای چی؟

همیشه می گویی برقرار باشی وسبز هان؟ چه بیهوده می گویی اسمان به چشمم شاید ابی باشد.  وشاید نبض خورشید ب‏زند هنوز،، وباز هم شاید. سپیدارها در رویای سبز شدن اند. رودها سیال‏اند.  اما همه اینها به چشمت اینگونه اند و چه هنرمندانه نقابی به چهره زدند تو کجای کاری هان؟

دگر سنگ‏های کف دل‏ها پیدا نیست تا روی ان ها بنشینم و صفا کنیم دگر جایی برای نشستن هم نیست

 دگر زندگی بسان دیدگان سهراب(سپهری) نیست تا«زندگی بر لب طاقچه عادت» از یادش برود؛ آن‏گونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنه‏ها، جاری‏اش کرد،،حالا کجا اینگونه زندگی را معنی می کنند ؟ادرس می خواهم؟

یکی از دوستان جایی نوشته بود رسما دیوانه شده ام و من هم بهش تبریک گفتم  اخه دنیای دیوونه ها خیلی با صفاست خالی از خیلی چیزهاا از بی ریا بودن از دورنگ بودن از غرور و حسادت، بی مرامی و.....پس خوش به حال این دوست ماا

و باید به خودم بازم بگم هی! هی ! فلانی زندگی شاید همین باشد و همین هم هست کاری نمی شود کرد

 باید بگم که:

زندگی شاید اگر حق مسلم بودی!

گریه قیمتی تر بود

در اخر می گم:

عابر محاله های پاپتی داره اهنگشو با سوت می زنه

 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  توسط 77(م)  |

 

وبلاگم تولدت مبارک

یه روزی از شهریور هشتاد و پنج یه وبلاگی رو یه کسی درست کرد که عاشق نوشتن بود و وزیاد می نوشت وشاید این وبلاگ و درست کر د تا مثل یه دفترچه ی خاطراتی براش بمونه  تا خاطرات  زندگیش رو اونجا ثبت کنه  الان اون وبلاگ سه ساله شده و دیگه راه رفتن و خوب بلد شده ودیگر مثل اوایل تند تند اپ نمی کند و  اون حس اوایل تاسیس وبلاگ را نداره الان انگشتانش برای فشار دادن دکمه ها ی کیبورد،، ان حس انچنانی را ندارند و گه گاهی اپ می کنم ،. شاید این وبلاگ من از دست منم خسته شده باشه از بس که به این دردو دلا ی من گوش داده  اگر زبون داشت شاید از خجالتم در می ا ومد

بگذریم چون باید گذشت

پس تولد وبلاگم مبارک

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  توسط 77(م)  |

 

برای محمد رضاااا..............

اه ای رفیق..........

نان گرم سفره ام را با تو قسمت کرده ام ای دوست ..........

و تاریخ دوباره برای من ورق خورد و اخرین روز مرداد ماه هم امد یک روز ماندگار در زندگی من انها که باید بدانند می دانند....

دوسال ازان تصادف لعنتی گذشت و روز ها چه اسان رفتند و این دوری دوساله شد و این کهنه درد من مانند شراب چند ساله ای شده که هر چه می گذرد حال مرا خرابتر می کند ....

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده

هرشب تو رویای خودم اغوشتو تن می کنم

اینده این خونه روبا شمع روشن می کنم

و باز هم می دانم دیروز تاریخ است و امروز زندگی و فردا معمایست که در راه است...اماتاریخ برای من بایگانی نمیشه و مثل دفتری باز می مونه که نسیم صبحگاهی برگ ُُبرگ انرا ورق می زند...

 يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟

توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟

تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم

تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم

چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد

انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد

تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه

شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه

گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه

چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه

حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي

قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي

و.....

بیادت می مونم همیشه محمد رضااا

شنبه سی و یکم مرداد 1388  توسط 77(م)  |

 

و شاید زندگی همین باشد ...............نمی دانم

دبستانی ترین احساس ها در حال  رفتنن.........

ماه مرداد برای من بدترین ماه ساله اگه می شد از روی تقویم پاکش می کردم چه خوب می شد   ای مرداد لعنتی.....

یک قاشق شربت حو صله در لیوان جانم بریز.نه .نه.یک قاشق افاقه نمی کند.ملاقه را پر کن.امشب مثل دیشب و پریشب و شبهای پیش پرم از تشویش.پرم از دلشوره.در اتوبان مغزم تریل های سردر گمی کورس گذاشته اند.تریلهایی که الگانس مصلحت در برابرشان لنگ می اندازد*(م- ناظم) 

دلم می خواهد بال پرواز داشتم تا پرواز می کردم وتا از این زمین خاکی  ازاین تعلقات وحرف ها و قصه های زمینی دور می شدم کاش می توانستم پرواز کنم تا زنده رود راصحرا ها را کوکولیدون (کوهی درشهر ما)را   اصلا همه جا را از بالامی دیدم  و به این ادمای زمینی دنیا گیر شده می خندیدم  

 

 دیگر هیچ جا بوی کاهگل اب خورده نمی اید دیگر بوی خوش معرفت از توی همین کوچه پس کوچه ها نمی اید دیگه اصلا فکرها سوی خاطره ها و گذشته ها نمی رود  در پی جستجوی اصالت خود سراغ این کس و ان کس نمی رود باید گفت باورم شده که ارزش ها مرده اند دبستانی ترین احساس ها هم در حال رفتنن

من این روزها خسته از بودنم از هر چه که هست از درس و دانشگاه از خودم ازان توپ گردی(فوتبال) که یک روزی عاشقش بودم این روز ها احساس می کنم کمتر عاشقم . کوچک که بودم بیشتر عاشق بودم کاش هرگز دعا نمی کردم که بزرگ بشوم ..........

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  توسط 77(م)  |

 

گاهی دلم براي خودم تنگ مي شود...

شناسنامه ی من یک دروغ تکراریست هنوز تا متولد شدنم مجالم هست....

روز جمعه تولد من بود و یک روز خاص،، روزی دیگر از روزهای خدا بود روزی از یه ماهی که دلم به اندازه ی تمام ماه هایش حس عجیبی میگیرد ...............

سلامی می کنم برسال جدید زندگیم  بر گذر عمر و دقايقي که ميکوشند تا ازهمديگه سبقت بگيرند و از هم جلو بزنن تا جووني ما تموم بشه..

 حرف دلم:

بعد ازاین روزها چه کسی ترجمه خواهد کرد زمزمه آب را؟ دل می‏سوزاند برای رودخانه‏ها، آب‏ها، سبزه‏ها، تا کسی گِل نکند زلال روح این آئینه شفاف را؟ بعد ازاین وقت ها، چه کسی می‏خواهد واگویه کند «راز گل سرخ» را؟

زندگی هنوز جریان دارد، می گذارم در هوای شعرها نفس بکشد دنیا؛ زود است بسته شود دفتر باز دلتنگی هایمان.امشب وقت سخن است، قرار است   از اهالی پشت دریاها حرف بزنیم

. می‏خواهم قایقی بسازم و به دنیای زیبای سهراب سپهری بروم می‏خواهم جهان روشن بالادست را کشف کنم .........

همین!!

 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  توسط 77(م)  |

 

چه می کاوی ای.....................

چه اسان دل شکسته می شود

چه می کاوی ای دوست از چند و چونم                جوابی نمی گیری از ازمونم

به تو ای دل:

با تواز خویش نخواندم- که مجابت نکنم                خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

امشب به وجدان احساسم به همان وجدانی که بعضی از انسان ها باور کردنش برایشان سخت است و با حرف هایی از سر پوچی و ناتوانی که نمی توانند این احساس را درک کنند و گاهی چه بی رحمانه به ان توهین می کنند گلایه ها کردم از خودم پیش خودش...........

گلایه ام به همان احساسی بود که شب ها از سر دلتنگی برایش چه گریه ها کردم و به یاد احساس دیگران چه درد ها کشیدم  و چه اسان از سر بی رحمی انهایی که وجودت هستند ازش می گذرند  

امشب چقدر دلم از صبوریم گرفته است و این بیت به یادم می اید:

ای روح بی قرار چه با طالع ات گذشت                      عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام                        انگونه که خواب قبولم نمی کند

و.....

بی سایه تر از خویش حضوری ندیدم                          حق دارد افتاب قبولم نکند

چه ساده دلم امشب به سادگی خود خندید چه ساده بعضی از دلها از تبار دیوارهای کاهگلیست!! وباز هم چه ساده بر دل خود تعجب کردم .که ایا دل من از تبار دیوار های کاهگلیست یا این دلهایی که اسان از پی اصلش می گذرند و با کلماتی که دبده اند بازی می کنند وبازهم این سوال بر وجودم جاریست اری چه کسانی چه دلهایی دارند!!؟وچه راحت با احساس و.... دیگران بازی می کنند و بازی کردن با احساس ادمی که روز ها را باهاش می گذرونه و جای ان تصمیم می گیرد  چه دلگیر است  و باز به خودم می خواهم بفهمانم که چه اسان اسم دل بر زبان ها جاریست  اما من باورش برایم سخت است وای چه دلی داری..!!!!!

و امشب چه راحت این بیت ها یادم می اید :

چه می کاوی ای دوست از چند و چونم                جوابی نمی گیری از ازمونم

چه ها می کنم وکردم و چه ها می بینم.،، اری ارزش کارها به نگفتنش هست چون انکه باید بداند می داند مهم ان است !!چون دلم هدیه ی اوست (خدا)

شاید من انتظارم بالا باشد شاید زیبایی ها دیگر به اصل نباشدو فرع بهتردیده شود چون همه این لحظات را می بینند اما ای کاش من هیچ وقت لحظه بین نباشم مثل همنشین هایم ............

دلم می خواهد انچه هستم باشم و باید بگویم باید لحظه و مکان را گاهی انچنان باید درک کرد حتی اگه درک کردنش برایت سخت است.،، خب روزگار این است همه که مثل هم نیستند و................

وباز هم مثل گذشته می گویم:

هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم                     و...هم،حضور تورا مختصر تمی خواهم

اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست                        قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم

تویی که از منو پنهان من خبر داری                          کسیکه نیست زمن با خبر( به جز تو) نمی خواهم

وباید بگویم در اخر این درد و دل را اینجا برای یادگاری گذاشتم شایدم پاکش کنم اما دل من از هیچ کس دلگیر نخواهد بود مثل همیشه تمام عزیزان برایم عزیز هستند وهمیشه می مانند

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط 77(م)  |

 

حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام......

خوی یادمه بیست و هشتمین روز شهریور 1385 اغاز وبلاگمو با متنی به شرح زیراغاز به کار کرد:

چه عمرها  که بر سر حرف ها تلف شد

و چه لحظه ها که به بیهوده ها گذشت   شاید که خوشبختی در لحظه ها و وقت ها باشد

وشاید که ادمیت و زندگی نیز   در لحظه ها و وقت ها خلاصه شده باشند

و......اگه چشمات بگن اره هیچ کدوم کاری نداره

به یکی از رفقا قول داده بودم  توی اپ جدیدم از تمام دوستانی که با من بودن توی نت اسم ببرم وارد جزئیات بشم اما دیدم یکی از دوستان خوب وبلاگ نویسم شبیه به این کارو کرده که دیگه من منصرف شدم از این کار بگذریم...

حرف دل:

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست............

به دنبال واژه ای می گردم تا قلمم را سیراب کنم واین اخرین و شاید هم اغازی برای فردایست که هنوز در راه نیست و کاغذ های مچاله شده ی زباله دان گواه این راز دارند و این ایینه خسته تر از همیشه زیر غبار ی از دور تنها تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند امروز غبارت را به باد می دهند .

زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر با خوشبختی ها و یک نفر همسفر سختی هاست و...چشم که باز کنیم می بینیم همه همسفریم .....
زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم.

کاش همه ساده بودیم ساده ی ساده؛؛ اخه سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند

زندگی قصه ها دارد قصه ی روزگارش قصه ی دردهایش قصه ی شادی هایش قصه ی عشق و.............

اما چنين گفت زرتشت........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش.......... اما در این زمانه این گفته ی زرتشت هم مانند دیگر گفته ها و حرف ها و نوشته ها بایگانی شدند و گرد می خورند

پس ما  باید خودمان حسابی هواسمون جمع باشه!!اخه روزگارم می خواد به ما نارو بزنه!می دونی چرا؟؟

: «اخه فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد.وقتي كه چشم گشودم امروز گذشته بود  عجب روزگاریه !!

می دونید توی زندگی به 3 چيز اعتماد نكن: دل، زمان و عمر...دل رنگ پذيره،زمان در تغييره،
عمر در تقديره......

ای کاش  من دبیر بودم:...

اگه دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاها از مركز قلب ميگذرد ...اگر دبير شيمي بودم نام بهترین هایم را در قلبم پخش ميكردم تا محلول با محبت شود ... ا ... اگر دبير جغرافي بودم ميدونستم كه خوش آب و هوا ترين منطقه آغوش گرم با معرفت هاست ...اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني ميگفتم زندگی بی ارزش تر از انست که ما می پنداریم ...بله اگر من معلم بودم.....

اما حیف که دبیر نیستم !!..................

 از همه جا گفتما!!!

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  توسط 77(م)  |

 

  چه  ضیافت   غریبی  ،  من  و  گیتار  و  ترانه 
            جای  تو  ،  یه  جای  خالی ، شعر   من  شعر  شبانه
                           هرم  خورشیدی  چشمات  ،  منو  آب کرد و تموم کرد
                                              لحظه ی ناب پریدن ، با یه دیوار روبروم کرد ...
 
میشنوی تیک تیک ساعت رو میگم.....................
وقتی یه نگاه به تقویم میکنم و میبینم دیگه چیزی نمونده امسال هم تموم بشه ناخوداگاه جلوی آینه میرم پیش خودم تو این سن و سال هم به یاد حرفای بزرگتر ها اونوقتی که بچه بودیم که میگفتن جوونی کجایی که یادت بخیر منم همین رو میگم
اما میگم کدوم جوونی
نمیدونم این عقربه های ساعت با هم مسابقه دارند که اینطور دارند لحظه های عمر ما رو رقم میزنن
بوی عید و همون بوی پایان سال یه بوی خاصیه خرید عید خونه تکونی که از همش مهمتره
نمیدونم یه نگاه به دل هامون هم انداختیم ببینیم توش چه خبره نکنه دلمون پر از گرد و غبار باشه و ما نریم سراغش، ما که هرسال خونه تکونی دل میکنیم اگر نمیکردیم دیگه چی میشد
 
گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداس
ولی نمیدونم چرا گاهی اینطوری گاهی نه!!
 
از همه  اینها که بگذریم چه شوری داره حلول سال نو و مراسمات قبل از سال نو
هر کسی به یه طریقی دنبال اینه که تغیراتی رو داشته باشه هر چند ناچیز
یه جای دیگه هم خوندم کاش فقط تواین ایام پدرومادری شرمنده بچه هاش نشه
و کاش همه میتونستن یه سال نو و جدید رو با یه شکل شروع میکردن و نه با حسرت و اه نیومدن سال جدید که شاید هیچ فرقی هم با قبلش نداره واسشون
 
و بودن کسانی که پارسال این موقع مثه همه آدمها داشتن مقدمات شروع یه سال جدید رو فراهم میکردن ولی دیگه اجل مهلت نداد تا عید های بعدی رو هم ببینن ولی اونها هم گلهایی بودن که زود پرپر شدن ولی میشه با یه صلوات اونا رو هم به جشن وشادی خودمون بیاریم 
                                             (به یاد دوستم رضای عزیز)
و خدایا
اگر ما گناهی کردیم از سر جهالت بوده تو از کرم ببخش و فقط آنی ما را به خودمان وامگذار که هیهات
و فقط در پایان بیاید همه واسه هم دعا کنیم که امسال از سال قبل واسمون بهتر باشه و نریم اون راه های اشتباهی رو که یه بار رفتیم
این متن سال گذشته ام همین زمان ها روی وبلاگم بود البته با کمی تغییر کوچولو
 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  توسط 77(م)  |

 

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری...!!

به تو ای دل........!!!

عجب جاندار سمجی است دل!!!.عجب موجود شگفتی است دل!!!!.دو حرف با فاصله ای بلند در میدان الفبا.دال و لام.چقدر مفلوک است دل.چقدر زود گرم می شود و چقدر زود سرد.چقدر زود عادت می کند و با حنجره و ذوق تبانی می کند و شعر می گوید و آواز می خواند.گاهی بندری گاهی شور، گاهی ماهور و گاهی رپ.مهم هم نیست چه می خواند.می خواهد هی زمزمه کند و ننه من غریبم بازی در آورد.دل موجود عجیبی است .گاهی من را به سر چشمه می برد و تشنه بر می گرداند.خیلی هم رند بازی در می اورد

(استاد ناظم)

ومن گاهی به دل می گم :من فدای هر چه باد ابادت

حرف دل:

اگر حلقه عشق از طلاست ، حلقه دوست از وفاست.! همین و بس.........

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی                              عجب شاخ گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی                                  که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق و مه آسا کشیدی                                 خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من                       شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب                        تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی                        تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت                          به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از آن لحظه ناب                           که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم                     تو هر شام مهتاب به یادت شکستم    

 تو از این شکستن خبر داری یا نه؟!!                    هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟؟؟

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری                           من اون ماهو دادم به تو یادگاری

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  توسط 77(م)  |

 

تو که دستت به نوشتن اشنا ست ..........

من هنوز خواب می بینم که دوره دوره ی وفاست    که اعتبار عشق به جاست دنیا به کار ادماست

امشبم گذشت مثل شبهای دیگه فردا و فرداها هم می گذرد و انچه می ماند خاطره است خاطرها ی ما خاطره هایی که به  لحظه ها دچارند ومن و تو و ما هم دچاریم به لحظه ها  شاید به برف زدن به هم به این که کدومون زودتر این ترانه ی ماندگارو توی وبلاگش می نویسه به این که ما کجاییم و انهااا کجاا به اس ام اس دادن ها ٫خندیدن به دلامون  ازساده گیشون٫٫ بگذریم...............

حرف دل :

این ترانه ی قشنگ و که می بینید اسیر مسابقه من (77) با ج(17) شده که تا الان فکر کنم من برند شده باشم و زودتر اپیده باشمش. برقرار باشیدو سبز  

تو که دستت به نوشتن اشنا ست                    دلت از جنس دله خسته ی ماست

دل دریا رو نوشته ی همه دنیا رو نوشتی             دل ما رو بنویس دل ما رو بنویس

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد                    بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم                           لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم                           توی این پاییز بد فکر بهارییم 

دست من خسته شد بسکه نوشتم                  پای من ابله زد بسکه دویدم

تو اگر رسیده ای مارو خبر کن                           چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی                     از غبار بی سوار شب گذشتی

 تو که عشق و با نگاه تازه دیدی                      باده باد به سیینه ی دریا کشیدی      

 دل دریا و نوشتی همه دنیارو نوشتی دل ما رو بنویس

بنویس از ما که عشقو نشناختیم                    حرف خالی زدیم و قافیه ی باختیم

  بگو از ما که تو خونمون غریبیم                       لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

بگو از ما که به زندگی دچاریم                          لحظه هارو می کشیم نمی شماریم            

 

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  توسط 77(م)  |

 

زندگی درک همین اکنون است.........

 

یلدا شب ایرانی هم تموم شد. ما یعنی خانواده شلوغ ما هم این سنت ایرانی را هر ساله بجا می اورد امسال هم مانند سال های گذشته این سنت به خوبی اجرا شد (اما مگه این بچه های برادرم و خواهرم می گذاشتند از بس که شیطونی می کردند )برای تک تک اعضای خانواده فال حافظ گرفته شد وبقیه ی مراسم شب چله .....اما در کل سنت قشنگیه- بگذریم ...

حرف دل:

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

دوشنبه دوم دی 1387  توسط 77(م)  |

 

 



سلام من مجتبی هستم دانشجو ونویسنده این وبلاگ واهل زرین شهر اصفهانم امیدوارم با نظرهایتان به بنده کمک کنید

 

 

............. اینبار فقط برای خدایم
عابر محاله های پاپتی داره اهنگشو با سوت می زنه
وبلاگم تولدت مبارک
برای محمد رضاااا..............
و شاید زندگی همین باشد ...............نمی دانم
گاهی دلم براي خودم تنگ مي شود...
چه می کاوی ای.....................
حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام......
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری...!!

 

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385

 

 

عشق رازيست ميان من و تو ( داش جواد)
دست نوشته های آبجی کوچولو
صاحبدلان
فردای من
باران
بي نام او هرگز(گلبرگها)
عشق با ايمان
زهير(پروانه خوشگله)
كوچولوي عاشق
سكوت
سکوت بی صدای شب تنهایی
كلبه ي غم
ارزو هاي مرده
و زندگی مونده از همه چیز رونده
هی فلانی زندگی شاید همین باشد.(راحیل)

 

 

RSS 2.0