|
اه ای رفیق..........
نان گرم سفره ام را با تو قسمت کرده ام ای دوست ..........
و تاریخ دوباره برای من ورق خورد و اخرین روز مرداد ماه هم امد یک روز ماندگار در زندگی من انها که باید بدانند می دانند....
دوسال ازان تصادف لعنتی گذشت و روز ها چه اسان رفتند و این دوری دوساله شد و این کهنه درد من مانند شراب چند ساله ای شده که هر چه می گذرد حال مرا خرابتر می کند ....
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده
هرشب تو رویای خودم اغوشتو تن می کنم
اینده این خونه روبا شمع روشن می کنم
و باز هم می دانم دیروز تاریخ است و امروز زندگی و فردا معمایست که در راه است...اماتاریخ برای من بایگانی نمیشه و مثل دفتری باز می مونه که نسیم صبحگاهی برگ ُُبرگ انرا ورق می زند...
يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟
توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟
تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم
تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم
چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد
انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد
تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه
شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه
گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه
حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي
قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي
و.....
بیادت می مونم همیشه محمد رضااا |